خاطرات شهدا »

حاج حسین مگه تو شهید نشدی ؟

حاج حسین مگه تو شهید نشدی ؟

admin تیر ۴, ۱۳۹۱ ۰

   تمامی روزهای سخت سال های دفاع مقدس برای رزمندگان دلاور خاطراتی زیبا و به یاد ماندنی رقم زده است ، خاطراتی که با گذشت زمان طراوت و تازگی بیشتری پیدا می کند .

بیشتر بخوانید »
به خدا بوی عطر گل یاس می‌داد …

به خدا بوی عطر گل یاس می‌داد …

admin فروردین ۵, ۱۳۹۱ ۰

جلو رفتم، صدای زمزمه‌اش را می‌شنیدم، به آرامی می‌گفت :«آقا اومدم. حسین جان اومدم.» وقتی به او رسیدم دیگر رمقی برایش باقی نمانده بود و به زمین افتاد. او را به آرامی بغل کردم،

بیشتر بخوانید »
نارنجک !

نارنجک !

admin اسفند ۸, ۱۳۹۰ ۰

شلمچه بودیم!شیخ مهدی می خواست آموزش پرتاب نارنجک بده.گفت:”بچه ها خوب نگاه کنید.محمد!حواست اینجا باشه.احمد!این جوری نارنجکو پرتاب می کنند.خوب نگاه کنید تا خوب یادبگیرید.خوب یاد بگیرید که یه وقتی خودتون یا یه زبون

بیشتر بخوانید »
الغیبت‌ُ عجب‌ کیفی‌ داره‌

الغیبت‌ُ عجب‌ کیفی‌ داره‌

admin بهمن ۲۳, ۱۳۹۰ ۱

تقصیر خودش‌ بود. شهید شده‌ که‌ شهید شده‌. وقتی‌ قراره‌ با ریختن‌ اولین‌قطره‌ خونش‌، همه‌ گناهانش‌ پاک‌ شود، خیلی‌ بخیل‌ و از خود راضی‌ است‌ اگرآن‌ کتک‌هایی‌ را که‌ من‌ بهش‌ زدم‌ حلال‌ نکند.

بیشتر بخوانید »
شهید شدم  آخ !

شهید شدم آخ !

admin بهمن ۱۷, ۱۳۹۰ ۱

سر ظهر بود. اوایل‌ زمستان‌ سال‌ ۶۵٫ توی‌ کانال‌ کسی‌ نبود. همة‌ بچه‌ها داخل‌سنگرهایشان‌ بودند. شفیعی‌ که‌ نوبت‌ نگهبانی‌ اش‌ بود،داخل‌ سنگر پیشانی‌پست‌ می‌داد. سنگر پیشانی‌ ارتفاع‌ قلاویزان‌ مهران‌، برای‌ همه‌ نیروها معروف‌و مشهور

بیشتر بخوانید »
سرباز موجی

سرباز موجی

admin دی ۲۱, ۱۳۹۰ ۰

اوایل جنگ بود. و ما با چنگ و دندان وبا دستخالى، با دشمن تا بن دندان مسلح مى جنگیدیم . بین ما ، یکى بود که انگار دو دقیقه است از انبارذغال بیرون آ

بیشتر بخوانید »
ورود کلیه برادران ممنوع !

ورود کلیه برادران ممنوع !

admin دی ۸, ۱۳۹۰ ۱

بنده خدا حاج آقا هر ذکر و آیه ای بلد بود می خواند تا کسی از جماعت محروم نماند . مکبر هم کوتاهی نکرده ، چشم هایش را دوخته بود به ته سالن تا

بیشتر بخوانید »
فرمانده ای که بازنگشت …

فرمانده ای که بازنگشت …

بی نام و نشون آذر ۱۰, ۱۳۹۰ ۰

  1- شیطنتهای مخصوص خودش را داشت؛ شیرین و دوست داشتنی. نمره اش کم شده بود، باید ورقه را امضا شده می‌برد مدرسه. انگشت پایش را زده بود توی استامپ، بعد هم زیر ورقه

بیشتر بخوانید »
یک لحظه با …

یک لحظه با …

بی نام و نشون آذر ۴, ۱۳۹۰ ۰

شهید محمد جواد رشیدی در سال ۱۳۴۴ در خانواده ای مذهبی و متوسط به دنیا آمد و تحت سرپرستی پدر و در دامان پاک مادر با اسلام آشنا شد . وی کلاس های درس

بیشتر بخوانید »
کارت عروسی یا …

کارت عروسی یا …

admin آذر ۴, ۱۳۹۰ ۰

برادر کوچکش مجروح شد. در رشت بستری اش کردند. موقع ملاقات با آن همه درد گفت: «احمد! برات یه دختر پیدا کردم.» رفتند خانه شان حرف زدند. قرار گذاشتند جمعه ی بعد آنها بیایند

بیشتر بخوانید »
عضویت در خبرنامه

مطالب جدید بهشت مسلمین در ایمیل شما

به ما بپیوندیـــــد