سرباز موجی

admin ۶:۵۰ ب.ظ ۰

اوایل جنگ بود. و ما با چنگ و دندان وبا دستخالى، با دشمن تا بن دندان مسلح مى جنگیدیم .
بین ما ، یکى بود که انگار دو دقیقه است از انبارذغال بیرون آ مده بود: اسمش عزیز بود. شب هامى شد مرد نامرئى!

 

چون همرنگ شب مى شد.و فقط دندان سفیدش پیدا مى شد. زد و عزیز ترکش به پایش خورد و مجروح شد وفرستادنش به عقب.
وقتى خرمشهر سقوط کرد، چقدر گریه کردیم و افسوس خوردیم . اما بعد هم قسم شدیم تا دوباره خرمشهر را به ایران باز گردانیم .

یک هو یاد عزیز افتادیم . قصد کردیم به عیادتش برویم .با هزار مصیبت آدرسش را در بیمارستانى پیداکردیم و چند کمپوت گرفتیم و رفتیم به سراغش .پرستار گفت که در ا تاق ۱۱۰است . اما در اتاق ۱۱۰سه مجروح بسترى بودند. دوتایشان غریبه بودندو سومى سر تا پایش پانسمان شده بود و فقط چشمانش پیدا بود. دوستم گفت : “اینجا که نیست برویم شاید اتاق بغلى باشد!” یک هو مجروح باند پیچى شده شروع کرد به ول ول خوردن وسر وصدا کردن .

گفتم :” بچه ها این چرا این طورى مى کنه ؟ نکنه موجیه ؟ ” یکى از بچه ها با دلسوزى گفت :” بنده ى خدا حتما زیر تانک مانده که اینقدر درب و داغون شده !” پرستار از راه رسید وگفت :” عزیز را دیدید؟” همگى گفتیم :” نه کجاست ؟”پرستار به مجروح باند پیچی شده اشاره کرد وگفت :” مگر دنبال ایشان نمى گردید؟” همگى باهم گفتیم : “چى؟این عزیزه !؟  ” رفتیم سر تخت .

حالشو ببرید

عزیز بدبخت به یک پایش وزنه آ ویزان بود و دودست و سر و کله و بدنش زیر تنزیب هاى سفیدگم شده بود.با صداى گرفته وغصه دارگفت :” خاک تو سرتان .حالا دیگه منو نمى شناسید؟” یه هو همه زدیم زیر خنده . گفتم :” تو چرا اینطور شدى؟ یک ترکش به پا خوردن که اینقدر دستک دنبک نمى خواهد “

عزیز سر تکان داد و گفت :” ترکش خوردن پیشکش .بعدش چنان بلایى سرم آمد که ترکش خوردن پیش آن نازکشیدن است !” بچه ها خندیدند. آنقدربه عزیز اصرارکردیم تا ماجراى بعد ازمجروحیتش را تعریف کند. وقتى ترکش به پام خورد مرا بردن عقب و تو یک سنگر کمى پانسمانم کردند و رفتند بیرون آمبولانس خبر کنند. تو همین گیر و دار یه سرباز موجى را آوردند انداختن تو سنگر.

سرباز چند دقیقه اى با چشمان خون گرفته ، بر و بر، مرا نگاه کرد. راستش من هم حسابى ترسیده بودم و ماست هایم را کیسه کرده بودم . سرباز یه هو بلند شد و نعره اى زد:” عراقى پست مى کشمت !”

چشمتان روز بد نبینه ، حمله کرد بهم و تا جان داشتم کتکم زد. به خدا جورى کتکم زد که تا عمر دارم فراموش نمى کنم . حالا من هر چه نعره مى زدم و کمک مى خواستم کسى نمى‌آ مد . سربازه آنقدر زد تا خودش خسته شد و افتاد گوشه اى و از حال رفت . من فقط گریه مى کردم و از خدا مى خواستم که به من رحم کند و او را هرچه زودتر شفا دهد.

بس که خندیده بودیم داشتیم از حال می رفتیم دو مجروح دیگر هم روی تخت هایشان دست وپا مى زدندو کرکر می کردند.عزیزناله کنان گفت :”کوفت و زهرمار هرهرکنان خنده داره تازه بعدشرا بگویم .

یه ساعت بعد به جاى آمبولانس یه وانت آوردند ومن وسرباز موجى را انداختند عقبش و تارسیدن به اهواز یه گله گوسفند نذرکردم دوباره قاطى نکند. تا رسیدیم به بیمارستان اهواز دوباره حال سرباز خراب شد. مردم گوش تا گوش بیمارستان ایستاده بودندوشعار مى دادند و صلوات مى فرستادند. سربازموجى نعره زد و گفت : ” مردم این یک مزدور عراقى است . دوستان مرا کشته ! وباز افتاده به جانم” .
این دفعه چند تا قل چماق دیگرهم آمدند کمکش و دیگر جای سالم در بدنم نبود یه لحظه گریه کنان فریاد زدم : ” بابا من ایرانیم ، رحم کنید”. یه پیر مرد با لهجه عربى گفت :” آى بى پدر،ایرانى ام بلدى؟ جوانها این منافق را بیشتر بزنید!”
دیگر لشم را نجات دادند و اینجا آوردند. حالا هم که حال و روز من را مى یینید. “

پرستار آمد تو و بااخم و تخم گفت : ” چه خبره ؟ آمده اید عیادت یاهرهرکردن . ملاقات تمامه . برید بیرون! ” خواستیم با عزیز خداحافظى کنیم که ناگهان یه نفر با لباس بیمارستان پرید تو و نعره زد:” عراقى مزدور می کشمت ! عزیزضجه زد:” یاامام حسین .بچه هاخودشه .جان مادرتان مرا از اینجا نجات دهید!”


منبع : مجله یادگاران ماندگار ، شماره ۱۳ ، تابستان ۸۶

فرستادن دیدگاه »

عضویت در خبرنامه

مطالب جدید بهشت مسلمین در ایمیل شما

به ما بپیوندیـــــد