ورود کلیه برادران ممنوع !

admin ۱۲:۳۶ ب.ظ ۱

بنده خدا حاج آقا هر ذکر و آیه ای بلد بود می خواند تا کسی از جماعت محروم نماند . مکبر هم کوتاهی نکرده ، چشم هایش را دوخته بود به ته سالن تا اگر کسی وارد شد به جای او یا الله بگوید و رکوع را کش بدهد . وقتی برای لحظاتی کسی وارد نشد ، ظاهراً بنا به عادت شغلی اش بلند گفت : یاالله نبود … حاج آقا بریم .

 

نمی دانم چند نفر توی نماز زدند زیر خنده ولی بیچاره حاج آقا را دیدم که شانه هایش حسابی افتاده بودند به تکان خوردن .

• شیشه ی  در وردی ناهار خوری شکسته بود. این عبارت را با ماژیک قرمز روی کاغذی نوشته و به دیوار چسبانده بودنند : « ورود کلیه ی برادران ممنوع »

موقع ناهار بود. سالن هم در دیگری نداشت. یعنی چه ؟ هیچ کس تصور نمی کرد در بسته باشد یا این که قضیه شوخی باشد چند نفری رفتند پیش مسئول مربوط و داد و فریاد راه انداختند : « این چه وضعشه ، در چرا بسته است ، این کاغذ چیه که نوشته اید ؟ » و از این حرف ها… بعد راه افتادند رفتند آشپزخانه.

جریان را که تعریف کردند سر آشپز خندید و گفت : « اولاً در بسته نیست ، باز است. ثانیاً ما نگفتیم کلّیه. گفتیم کلیه ، برای همین روی لام تشدید نگذاشتیم ».

حسابی کفری شدیم . فکر همه چیز را می کردیم الا این که آشپزها هم با ما بله!
چشم هایش را دوخته بود به ته سالن تا اگر کسی وارد شد به جای او یا الله بگوید و رکوع را کش بدهد . وقتی برای لحظاتی کسی وارد نشد ، ظاهراً بنا به عادت شغلی اش بلند گفت : یاالله نبود … حاج آقا بریم .

• در عملیات کربلای ۵ نیروهای لشکر ۵ نفر در موقعیت سخت و خطرناکی قرار گرفتند.

ما داخل سنگر کوچکی که گروهی از فرماندهان از جمله برادر شوشتری (جانشین فرمانده قرارگاه ) در آن حضور داشتند ، نشسته بودیم . سردار شوشتری از آنجا به کمک بی سیم به هدایت عملیات مشغول بود و گویی اصلا در جمع ما قرار نداشت و روحش پیش نیروهای در خط بود. در آن بین برادر سعید مؤلف اناری برداشت و داشت آب لمبو می کرد تا بخورد. وقتی فشارهایش را به انار بیش تر می کرد. گفتم :«آقا سعید! الان می ترکد ها !»

اما آقا سعید گوش نکرد و ناگهان انار ترکید و مقدار زیادی آب انار روی سر و صورت آقای شوشتری ریخت .
لبخند

یکدفعه آقای شوشتری بهت زده از جا پرید و چون هوش و حواسش در سنگر نبود . نگاهی به اطراف کرد و با گوشی بیسیم محکم به سر من زد و دوباره به کارش مشغول شد .

بعد از دفع حمله ی دشمن ، وقتی که آرامش به خط برگشت جرات کردم و به ایشان گفتم : «حاج آقا ! سعید بود که انار را روی شما ریخت ، شما چرا مرا زدید ؟»

گفت :« هرچه بود ، تمام شد . او دور بود و شما نزدیک ! من هم کار داشتم نمی شد او را بزنم !!»

• دل بچه ها از عملیات قبلی حسابی پر بود؛ این که نیرو ها نتوانسته بودند در نقطه ای به هم دست بدهند و دشمن را دور بزنند ، و حالا هی خط و نشان می کشیدند . دیگر حرفی نبود که نزنند. حسابی شلوغش کرده بودند ، حتی آن هایی که از ضعیفی و نحیفی نمی توانستند خودشان را جمع و جور کنند. این بود که بعضی از باب مزاح سر به سر همدیگر می گذاشتند و می گفتند : «زیاد تند نرو بعداً معلوم می شود .. آخر حمله می شمرند.»

و اگر طرف صحبت می پرسید : «منظورت جوجه هاست؟ جواب می دادند:« نه؛ بسیجی ها را!»

و او که می خواست نشان بدهد در حاضر جوابی از بقیه عقب نمی ماند می گفت: « مگر چیزیشان می ماند که بشمارند؟» و پاسخ می شنید که : « آره؛ نامشان را که به نکویی می برند!».

با تشکر از سایت ساجد

یک دیدگاه »

  1. بی نامو نشون دی ۸, ۱۳۹۰ at ۶:۴۴ ب.ظ - پاسخ

    احسنت ! واقعا لذت بردم از این روایت ……

فرستادن دیدگاه »

عضویت در خبرنامه

مطالب جدید بهشت مسلمین در ایمیل شما

به ما بپیوندیـــــد