فرمانده ای که بازنگشت …

بی نام و نشون ۱۲:۱۷ ب.ظ ۰

 

1- شیطنتهای مخصوص خودش را داشت؛ شیرین و دوست داشتنی. نمره اش کم شده بود، باید ورقه را امضا شده می‌برد مدرسه. انگشت پایش را زده بود توی استامپ، بعد هم زیر ورقه امتحانیش. هیچ کس نفهمید که انگشت کی پای ورقه اش خورده است!
۲- هفت، هشت سالش بیش تر نبود اما راهش نمی‌دادند. چادر مشکی سرش کرده بود، رویش را سفت گرفته بود، رفت تو، یک گوشه نشست. روضه بود، روضه حضرت زهرا. مادر جلوتر رفته بود و خیلی سفارش کرده بود پا نشی بیای دنبال من، دیگه مرد شدی، زشته، از دم در برت می‌گردونند. روضه که تمام شد، همان دم در چادر را برداشت، زد زیر بغلش و دِ بدو!
۳-آقا مرتضی، مصطفی را ندیدی؟ فرستادمش دنبال چرم. هنوز برنگشته! چرم را انداخته بود توی آب، نشسته بود لب حوض کتاب می‌خواند. یک دستش کتاب بود، یک دستش توی حوض. اوستا به مرتضی گفت: حیف این بچه نیست میاریش سرکار؟ ببین با چه عشقی درس می‌خونه. برادر بزرگش هستی. باید حواست به این چیز‌ها باشه… مرتضی گفت خودش اصرار می‌کنه. دلش می‌خواد کمک خرج مادر باشه. درسش رو هم می‌خونه. کارنامه‌اش رو دیده ا م. نمره‌هاش بد نیست…
۴- می‌خوام برم قم، دیگه نمی‌خوام برم هنرستان!
- آخه برای چی؟
- معلم‌ها بی‌حجابن. انگار هیچی براشون مهم نیست. می‌خوام برم قم؛ حوزه!
۵- چهارده سالش بود که پدرش فوت کرد، مادر خیلی که همت می‌کرد، با قالی بافی می‌توانست زندگی خودشان را توی اصفهان بچرخاند، دیگر چیزی باقی نمی‌ماند که برای مصطفی بفرستد قم. آیت‌الله قدوسی ماجرا را فهمیده بود، برایش شهریه مقرر کرده بود، ماهی ۵۰ تومان. سر هر ماه، دوتا پاکت روی طاقچه جلوی آینه بود، « هیچ وقت رحمت نفهمید از کجا »، ولی می‌دانست یکی مال مصطفی است، یکی مال خودش. هر وقت می‌آمدند حجره یا مصطفی نیامده بود، یا اتفاقی با هم می‌رسیدند. هرکدام یکی از پاکت‌ها را بر می‌داشتند. توی هر پاکت ۲۵تومان بود!
همان جایی که هستید وایستید! مصطفی نگاهی به راننده انداخت و گفت: بشین سرجات و هر طوری شد تکان نخور! فوری پیاده شد. عمامه اش را از سرش برداشت؛ بالا گرفت وداد زد: عمامه من، کفن منه، اول باید از رو جنازه من رد شید!
۶- یک مینی بوس‌طلبه برای تبلیغ. هرکدام با یک ساک پر از اعلامیه و عکس امام، پخش شدند توی روستاها. قرار بود ده شب سخنرانی کنند؛ از اول محرم تا شب عاشورا. هر شب از شریف امامی،… تا شب عاشورا باید از شاه می‌گفتند. توی همه روستا‌ها هماهنگ عمل می‌کردند. مصطفی ده بالا بود. خبر‌ها اول به او می‌رسید. پیغام داده بود: « باید از مردم امضا بگیریم. یه طومار درست کنیم؛ بفرستیم قم برای حمایت از امام. « شب‌ها بعد از سخنرانی امضاها را جمع می‌کردند. شب پنجم ساواک خبر دار شد. مجبور شدند فرار کنند.

۷- داد می‌زد. می‌کوبید به در. مسئول بازداشتگاه را صدا می‌زد. می‌گفت: در رو باز کنین، می‌خوام برم دستشویی… یکی از سربازها آمد. بردش دستشویی. خودش هم ایستاد پشت در. امضاهایی که از مردم روستاها گرفته بودند که بفرستند قم برای حمایت از امام، توی جیبش بود. اگر می‌گشتند، حتما پیدا می‌کردند. آن وقت معلوم نبود چه بلایی سرشان می‌آمد. طومار امضاها را در آورد. اسم امام رویش بود. نمی‌توانست بیندازد توی دستشویی. تکه تکه اش کرد. بسم الله گفت. قورتش داد!
۸- اوایل انقلاب بود. رفته بود کردستان برای تبلیغ، مبارزه با کشت خشخاش. آن جا با بچه‌های اصفهان یک گروه ضربت راه انداخته بود. چند تا روستا را پاک‌سازی کرده بودند. مزرعه‌های خشخاش را شخم زده بودند. خیلی‌ها چشم دیدنش را نداشتند.
- همان جایی که هستید وایستید! مصطفی نگاهی به راننده انداخت و گفت: بشین سرجات و هر طوری شد تکان نخور! فوری پیاده شد. عمامه اش را از سرش برداشت؛ بالا گرفت وداد زد: عمامه من، کفن منه، اول باید از رو جنازه من رد شید!
۹- گفت با فرمانده‌تون کار دارم. جواب داد: الان ساعت یازده است، ملاقاتی قبول نمی‌کنه. رفت پشت در اتاقش. در زد؛ صدایی گفت: کیه؟ گفت: مصطفی، منم. صدا جواب داد: بیا تو… مصطفی سرش را از سجده بلند کرد، چشم‌های سرخ، خیس اشک. رنگش پریده بود. نگران شد. گفت: چی شده مصطفی؟ خبری شده؟ کسی طوریش شده؟ دو زانو نشست. سرش را انداخت پایین. زل زد به مهرش. دانه‌های تسبیح را یکی یکی از لای انگشت‌هایش رد می‌کرد. گفت: یازده تا دوازده هر روز رافقط برای خدا گذاشته ام. برمی‌گردم کارامو نگاه می‌کنم. از خودم می‌پرسم کارهایی که کردم برای خدا بود یا برای دل خودم!
۱۰- نگاهش را دوخته بود یک گوشه، چشم بر نمی‌داشت. مثل این که تو دنیا نبود. آب می‌ریخت روی سرش، ولی انگار نه انگار. تکان نمی‌خورد. حمام پیرانشهر نزدیک منطقه بود. دوتایی رفته بودند که زود هم برگردند. مانده بود زیر دوش آب. بیرون هم نمی‌آمد. یکهو برگشت طرفش، گفت: از خدا خواسته‌ام جنازه ام گم بشه. نه عراقی‌ها پیدایش کنند، نه ایرانی‌ها!

فرستادن دیدگاه »

عضویت در خبرنامه

مطالب جدید بهشت مسلمین در ایمیل شما

به ما بپیوندیـــــد