شفاعت‌ یادت‌ نره‌…

admin ۲:۴۷ ب.ظ ۰

حمید بهرامی‌ از بچه‌های‌ گردان‌ حمزه‌ از لشکر ۲۷ محمد رسول‌ الله‌ (ص‌)تعریف‌ می‌کرد:
شدت‌ درگیری‌ در خاکریز دو جدارة‌شلمچه‌ بالا گرفته‌ بود. سر را نمی‌شدبالا برد. از هر طرف‌ خمپاره‌ می‌آمد و گلوله‌. از همه‌ بدتر تک‌ تیراندازی‌عراقی‌ بود که‌ با نشانه‌گیری‌ دقیق‌، کار خود را انجام‌ می‌داد. چند روزی‌ ازشروع‌ عملیات‌ کربلای‌ ۸ می‌گذاشت‌. ذوق‌ و شوق‌ نبرد رویا رو با دشمن‌ ـآنچه‌ همیشه‌ انتظارش‌ را می‌کشیدم‌ ـ گرمای‌ بهار سال‌ ۶۶ را برایم‌ قابل‌ تحمل‌کرده‌ بود و همه‌ هوش‌ و حواسم‌ را متوجه‌ کرده‌ بود.
با شنیدین‌ صدای‌ تانکی‌ که‌ هر لحظه‌ نزدیکتر می‌شد، سعی‌ کردم‌ به‌طوری‌ که‌ مثلاً تک‌ تیراندازها متوجه‌ نشوند، سرم‌ را بالا ببرم‌ و جلو را نگاه‌کنم‌. سربالا بردن‌ همان‌ و…
سوزش‌ توأم‌ با دردی‌ در سرم‌ احساس‌ کردم‌. زمین‌ و زمان‌ دورم‌می‌چرخید. گیج‌ و تلوتلو خوران‌ داخل‌ کانال‌ شدم‌ و در همان‌ قدمهای‌ اول‌خوردم‌ زمین‌. کف‌ کانال‌ دراز کشیده‌ بودم‌ و خورشید سوزان‌ بر چهره‌ام‌می‌تابید. خون‌ بر صورتم‌ دلمه‌ بسته‌ بود. دیگر کار خود را تمام‌ شده‌می‌پنداشتم‌. چشمانم‌ جایی‌ را نمی‌دید. شروع‌ کردم‌ به‌ ذکر خدا و ائمه‌ اطهار.
قبلاً شنیده‌ بودم‌ شهدا، لحظات‌ آخرشان‌ را در آغوش‌ ائمه‌، بخصوص‌ اباعبدالله‌ (ع‌) می‌گذرانند. شروع‌ کردم‌ به‌ ذکر یا ابا عبدالله‌. ناگهان‌ متوجه‌ شدم‌کسی‌ سرم‌ را از زمین‌ بلند کرد و بر زانوی‌ خود نهاد. باورم‌ نمی‌شد. شروع‌کردم‌ به‌ التماس‌ و در همان‌ حال‌، گریستن‌. دوست‌ داشتم‌ چشمانم‌ می‌توانست‌او را ببیند. مچ‌ دستش‌ را سفت‌ و محکم‌ گرفتم‌ و گفتم‌:
ـ تورو خدا… حسین‌ جان‌… منم‌ با خودت‌ ببر… قربونت‌ برم‌…
ناگهان‌ آنکه‌ سرم‌ را بر زانویش‌ گرفته‌ بود، به‌ حرف‌ آمد و گفت‌:
ـ بهرامی‌… بهرامی‌… منم‌ «مهر علی‌»… شفاعت‌ یادت‌ نره‌…
خون‌ خونم‌ را می‌خورد. در همان‌ گیجی‌ و منگی‌، مشتی‌ به‌ طرفی‌ که‌احساس‌ می‌کردم‌ صورتش‌ باشد، پرتاب‌ کردم‌ و گفتم‌:
ـ لامصّب‌، من‌ دارم‌ می‌میرم‌ تو یکی‌ می‌گی‌ شفاعت‌ یادم‌ نره‌؟

حمید بهرامی

منبع تصویر شاخص و نوشته : سایت ساجد

فرستادن دیدگاه »

عضویت در خبرنامه

مطالب جدید بهشت مسلمین در ایمیل شما

به ما بپیوندیـــــد