شهید شدم آخ !

admin ۱۰:۲۶ ب.ظ ۱

سر ظهر بود. اوایل‌ زمستان‌ سال‌ ۶۵٫ توی‌ کانال‌ کسی‌ نبود. همة‌ بچه‌ها داخل‌سنگرهایشان‌ بودند. شفیعی‌ که‌ نوبت‌ نگهبانی‌ اش‌ بود،داخل‌ سنگر پیشانی‌پست‌ می‌داد. سنگر پیشانی‌ ارتفاع‌ قلاویزان‌ مهران‌، برای‌ همه‌ نیروها معروف‌و مشهور بود. کافی‌ بود مقداری‌ از موهای‌ مشکی‌ و خوشرنگ‌ و چه‌ بسا بور،انسان‌ از لبة‌ سنگر پیدا شود تا چندتایی‌ تیر قناصه‌ از دو سه‌ طرف‌ شلیک‌ شودو احیاناً بوسه‌ای‌ بر پیشانی‌ زیبایش‌ بزن‌.
سر ظهر بود. اوایل‌ زمستان‌ سال‌ ۶۵٫ توی‌ کانال‌ کسی‌ نبود. همة‌ بچه‌ها داخل‌سنگرهایشان‌ بودند. شفیعی‌ که‌ نوبت‌ نگهبانی‌ اش‌ بود، داخل‌ سنگر پیشانی‌پست‌ می‌داد. سنگر پیشانی‌ ارتفاع‌ قلاویزان‌ مهران‌، برای‌ همه‌ نیروها معروف‌و مشهور بود. کافی‌ بود مقداری‌ از موهای‌ مشکی‌ و خوشرنگ‌ و چه‌ بسا بور،انسان‌ از لبة‌ سنگر پیدا شود تا چندتایی‌ تیر قناصه‌ از دو سه‌ طرف‌ شلیک‌ شودو احیاناً بوسه‌ای‌ بر پیشانی‌ زیبایش‌ بزن‌.
شفیعی‌ خیلی‌ شلوغ‌ می‌کرد. هر موقع‌ نوبت‌ نگهبانی‌ اش‌ بود، یک‌ قوطی‌کنسرو خالی‌ می‌گذاشت‌ سریک‌ چوب‌، از سنگر بالا می‌برد وتکان‌ می‌داد.چند ثانیه‌ بیشتر طول‌ نمی‌کشیدکه‌ برادران‌ مزدور عراقی‌! هم‌ او را بی‌ جواب‌نمی‌گذاشتند و شاید به‌ خیال‌ اینکه‌ او می‌خواهد آب‌ میوه‌ میل‌ کند!! قوطی‌کمپوت‌ را هدف‌ قرار می‌داند

.
یکی‌ از روزها کنار «سید مجید طحانی‌» مسئول‌ دسته‌، داخل‌ سنگرنشسته‌ بودیم‌. ناگهان‌ تلفن‌ قورباغه‌ای‌ با آن‌ قُر قُرش‌ به‌ صدا درآمد. طحانی‌گوشی‌ را برداشت‌. اول‌ خندید و بعد جا خورد. شفیعی‌ آن‌ سوی‌ خط‌ بود. باهمان‌ لهجه‌ شیرینش‌ گفته‌ بود:
ـ طحانی‌… طحانی‌… من‌ شهید شدم‌… آخ‌.
و صدا قطع‌ شد. همه‌ سراسیمه‌ به‌ طرف‌ سنگر پشتیبانی‌ دویدیم‌. شفیعی‌را دیدیم‌ که‌ با بدن‌ غرق‌ در خون‌ داخل‌ سنگر افتاده‌ است‌. از جای‌ گلوله‌ روی‌پیشانی‌ اش‌ خبری‌ نبود. سمت‌ چپ‌ گردنش‌ کاملاً شکافته‌ بود. در همان‌ وهله‌اول‌ متوجه‌ قضیه‌ شدیم‌. او در حال‌ تکان‌ دادن‌ قوطی‌ کمپوت‌ بوده‌ که‌ می‌بیندعراقیها تیر نمی‌زنند، تک‌ تیرانداز عراقی‌، با وجود فاصله‌ زیاد سنگرشان‌ تاسنگر ما، روی‌ سوراخ‌ کوچکی‌ که‌ بر بدنه‌ سنگر ما تعبیه‌ شده‌ بود تا نگهبان‌ ازآنجا جلوی‌ سنگر را نظاره‌ کند، نشانه‌ گرفته‌ و زده‌ بود به‌ گردن‌ شفیعی‌ بعد هم‌آن‌ تلفن‌ و آن‌ آخ‌.
شفیعی‌ را بردند به‌ صالح‌ آباد و از آنجا به‌ ایلام‌. چند روز بعد در حالی‌ که‌گردنش‌ باندپیچی‌ بود برگشت‌ به‌ خط‌. هر چه‌ فرماندهان‌ گفتند برو تهران‌ قبول‌نکرد و می‌گفت‌: «من‌ که‌ چیزیم‌ نیست‌» و بعد با همان‌ زبان‌ شیرینش‌، داستان‌را تعریف‌ کرد.
یک‌ ماه‌ بعد شفیعی‌ که‌ با همان‌ گردن‌ زخمی‌ با گردان‌ همراه‌ شده‌ بود، درعملیات‌ کربلای‌ پنج‌ در منطقه‌ شلمچه‌ بر اثر انفجار گلوله‌ کاتیوشا بر روی‌سنگرشان‌، به‌ شهادت‌ رسید.
حمید داودآبادی

یک دیدگاه »

  1. تصویردل بهمن ۱۸, ۱۳۹۰ at ۱۲:۳۲ ق.ظ - پاسخ

    سلام عزیز
    من شمارو لینک کردم
    شما هم اگه قابل دونستی منو لینک کن
    یا علی …
    .

فرستادن دیدگاه »

عضویت در خبرنامه

مطالب جدید بهشت مسلمین در ایمیل شما

به ما بپیوندیـــــد